X
تبلیغات
هم پیاله - شعر

هم پیاله







امروز :

شعر عاشقانه

سلام به همه دوستان هم پیاله

این شعر از خودمه و تقدیم می کنم به همه عاشقان هم پیاله

همه گویند قلب تو ز سنگ است

بیا این دل برایت سخت تنگ است

چو صیدت بودم اندر دشت و صحرا

مرا تیری زدی تیر خدنگ است

من اندر دوریت خار و خمارم

بیا دوریت چون دوری ز بنگ است

دلم بی تو برایم شد غریبه

بیا این دل بسی محتاج چنگ است

دو دست من ز دنیا گشت کوتاه

دلم در مشت تو همچون ترنگ است

کسی چون مجتبی عاشق نگشته

به دنیا زندگی بی عشق ننگ است

نظر یادتون نره

 

+ نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 20:44 توسط مجتبی |

شعری زیبا از آقای محمد جواد انصاری

سلام به دوستان هم پیاله

چند وقتی که دل و دماغ نوشتن ندارم اما یه شاعر جون دیگه ادامه شعر حمید مصدق و فروغ فرخ زاد رو نوشته دلم نیومد نذارم توی وبلاگ

این لینک شعرای قبلی مشاعره

این شعر زیبا کاری از آقای محمد جواد انصاری

دخترک خندید و پسرک هیچ نپرسید چرا می خندی

سیب دندان زده افتاد ولی ...

سیب نبود؟

من بودم

آری من عشقم

و در این صحنه سنگین سکوت

این غرور است که سلطان دل است

همه گفتند که این پیر پدر ناجور است

و نمی دانستند

که غرور است فقط باعث تنهایی ما

باغبان رفت به کارش برسد

سیب افتاد و نهالی رویید

خاک در سایه سیب آرامید

پسرک رفت کسی دیگر دید

دخترک دست به آغوش کسی دیگر برد

و فقط من ماندم در کنار آن سیب

به امید روزی عاشقی می آمد

سیب برگیرد بحر معشوق خودش

اما؟

از آن روز دگر

هیچ کس سیب به معشوق نداد

منتظر نظراتتون هستم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 11:41 توسط مجتبی |

تقدیم به مادران

سلام به همه دوستان هم پیاله این شعر رو خودم نوشتم شاید چیز کمی باشه واسه تقدیم کردن به مادران اما احساسی که موقع نوشتنش داشتم رو به همه مادران بخصوص مادر خوب خودم تقدیم می کنم

خوب یادم مانده

سوز سرمای دی

وحشت تاریکی

کورسوی فانوس

سایه های رقصان

دور تا دور به روی دیوار

اگه دوست دارید ادامه شعر رو بخونید کوچ کنید به ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 دی1389ساعت 11:19 توسط مجتبی |

شعر عاشقانه

بی تو یک روز در این ثانیه ها خواهم مرد  

                       ته تک بیتی این قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند          

                       سایه به سایه این ثانیه ها خواهم مرد

+ نوشته شده در سه شنبه 28 دی1389ساعت 16:24 توسط مجتبی |

سهراب سپهري

جديد ترين شعر سهراب سپهري میگن ماله سال ۸۹ چجوری نمی دونم

از تمام شعر دوستان و سهراب دوستان عذرخواهی میکنم

هر كجا هستم، باشم به درك!

من كه بايد بروم!

پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين، مال خودت!

من نمي دانم نان خشكي چه كم از مجري سيما دارد!

تيپ را بايد زد!

جور ديگر اما…

كار را بايد جست.

كار بايد خود پول. كار بايد كم و راحت باشد!

فك و فاميل كه هيچ…

با همه مردم شهر پي كار بايد رفت!

بهترين چيز اتاقي است كه از دسته چك و پول پر است!

پول را زير پل و مركز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر! سوئيچم كو!

+ نوشته شده در سه شنبه 16 آذر1389ساعت 22:2 توسط مجتبی |

رباعيات خيام+ اشعار خیام

 

كاش لايق آن بودم ، كه در وصف حضرت خيام  چيزي بگويم ، يا بنويسم .  ولي آنان

 كه به درستي شخصيت اين اديب برجسته  و ممتاز را لمس كرده اند وحقيقت خيام  

و آن ديوار باريكتر از موي بين واقعيت  و  خيال را  ،  در اشعار   اين  آزاد مرد  ادبيات

 ايران تمييز داده اند . خود بهتر ميدانند كه خاموشي  ،  در برابر شخصيت آن بزرگوار

تنها سلاح ممكن ميباشد. خيام اگر چه كم سروده است ولي به جرات ميتوان گفت

آنچه كه سروده است ، در نوع خود بي نظير است. آنچه كه در اين مجموعه ميبينيد

برای خواندن چكيده اي از رباعيات این شاعر بزرگ بفرمایید ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 16 آذر1389ساعت 17:32 توسط مجتبی |

شعر + مشاعره

سلام به همه دوستداران شعر

چند روز پیش لاگی براتون گذاشتم که که مشاعره چند شاعر بود در زمان های مختلف

شعر پنجم رو خانم فاطمه انصاری لطف کردن و فرستادن که بسیار هم زیباست

دخترم سیب به دست می خندید

پسر همسایه که پرازدلهره بود

ندانست که من میدانم که به چه دلهره ازباغچه سیبی دزدید

پسر همسایه ، دخترکوچک من ، سیب دندان زده ، خاک باغچه

همه شاهدبودند

غضب آلودبه اوکرده نگاه که چرامیترسد؟

دخترم میلرزد

چشم من درپی عشقی میگشت

که به او بسپارم دختر کم سالم

سالها رفت ولی تا دم مرگ همه اندیشه کنان

ازخودم پرسیدم که چه عشقی دیدم؟

که به یک ترس وغضب گشت تمام

عمرمن شد پایان

ولی ازمن بشنو سیب پیغمبر عشق است هنوز

آن پدر بی خبرازعشق نبود

شایداوهم روزی همچو فرهادی بود

مشکل ازعاشق بود

خوش به حال باغچه که درخت سیبش همچنان پابرجاست

شاید شما بخواین شاعر بعدی باشید

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در شنبه 15 آبان1389ساعت 14:44 توسط مجتبی |

شعر عاشقانه

سلام دوستان هم پیاله

 این شعر پر از احساس رو از زبون چهار  شاعر با احساس از طرف آقا احسان تقدیم می کنم

شعر اول از آقای مصدق شعر دوم از خانم فروغ فرخزاد شعر سوم از آقای  جواد نوروزی و شعر چهارم از

من  ( مجتبی انصاری)  هر کدوم از این شعر ها در پاسخ دیگری اومده حتما بخونید از دست ندین

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

اگه کنجکاو شدید جواب فروغ فرخزاد رو ببینید بفرمایید ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 10 آبان1389ساعت 12:37 توسط مجتبی |

شعر خشگل

سلام دوستان من شاعر نیستم اما گهگاهی تراوشات ذهنیم رو اسم شعر روش میزارم

این شعر رو تقدیم می کنم به همه دوستان بخصوص آقا امیر گل که شاعره

سایه من کو؟

گم شده انگار یا که ترکم کرده از اجبار

کو رفیق پا به پایه من او که با من راه می رفت و می افتاد

گریه می کرد و می خندید

اینک اما نیست

شاید او را در میان برگ های زرد و خسته من رها کردم

یا که در زیر درختی در میان سایه سردی رها کردم

سایه من کو؟

دیگران هم بس بتر از من بی خبر از سایه هاشان

چشم هاشان را فرو بسته بر نون و خرماشان

در میان جمع چهره ای تنها

دست هایش را غل و زنجیر

پاهایش بس بتر از دست

اشک در چشمان او حلقه زده آرام این را گفت

سایه ات گم نیست

نور را گم کردی ....

 

 نظر یادتون نره

+ نوشته شده در دوشنبه 3 آبان1389ساعت 11:42 توسط مجتبی |

قدرت گرفته از بلاگفا ويرايش شده توسط محمد کامران سال 1389